تعریف افسردگی

تعریف افسردگی

کاپلان (۱۳۷۹)، بیان می کند مردم موارد افسردگی را از زمانهای بسیار دور ثبت کرده اند، و توصیف هایی از آنچه ما امروزه اختلالات خلقی می خوانیم در بسیاری از منابع طبی قدیم وجود دارد. داستان عهد عتیق شاه سائول و داستان خودکشی آژاکس در ایلیاد هومر، هر دو یک سندرم افسردگی را توصیف کرده اند. حدود ۴۵۰ سال قبل از میلاد بقراط اصطلاح مانی و ملانکولی را برای توصیف اختلالات روانی بکار برد.  در حدود ۱۰۰ سال قبل از میلاد، کونلیوس سلسوس در کتاب De medicina افسردگی را ناشی از صفرای سیاه معرفی نمود.

اختلال افسردگی اساسی اختلالی شایع است، با میزان شیوع ۱۵ درصد برای طول عمر، شاید در زن ها تا ۲۵ درصد. سن متوسط شروع اختلال حدود ۴۰ سالگی است؛ در ۵۰ درصد بیماران سن شروع بین ۲۰ تا ۵۰ سالگی است (کاپلان ۱۳۷۹).

خلق افسرده و فقدان علاقه و لذت علائم کلیدی افسردگی هستند. بیمار ممکن است اظهار کند که احساس غم، یأس، پوچی و بی ارزشی می کند. خلق افسرده غالبا کیفیت خاصی دارد که با غمگینی معمولی متفاوت است. برخی آن را یک درد روحی توانفرسا توصیف می کنند. تقریبا دو سوم بیماران افسرده به خودکشی می اندیشند. با این وجود گاهی بیماران افسرده به نظر می رسد از بیماری خود آگاه نیستند و شکایتی از اختلال خلق و خو نمی کنند، هر چند از خانواده و دوستان خود کناره گرفته و از فعالیتهای که قبلا مورد علاقه آن ها بوده است دست بر می دارند. کاهش انرژی و انگیزه، اختلال خواب بخصوص زود بیدار شدن از خواب و بیداری های مکرر شبانه، بی اشتهایی و کاهش وزن و برخی افزایش اشته و وزن، اضطراب و کاهش میل و عملکرد جنسی، از علائم شایع دیگر است. کندی روانی- حرکتی شایعترین علامت است، هر چند تحریک روانی- حرکتی نیز مشاهده می شود. بسیاری از بیماران افسرده کاهش سرعت و حجم تکلم نشان می دهند، و به سؤال ها با پاسخ های یک کلمه ای و تأخیر طولانی واکنش نشان می دهند. بیماران افسرده دچار هذیان و توهم، افسرده های سایکوتیک نامیده می شوند، اکثر افسرده ها واقف به زمان، مکان و شخص هستند، حدود ۵۰ تا ۷۰ درصد بیماران افسرده اختلال شناختی دارند که گاهی دمانس کاذب افسردگی نامیده می شود. چنین بیمارانی معمولا از اختلال تمرکز و فراموشکاری شاکی هستند. بینش بیمار افسرده نسبت به بیماری خود غالبا افراطی است، یعنی روی علائم بیماری و مسائل زندگی خود بیش از حد تأکید می کند. معمولا قانع کردن این بیماران به اینکه بیماری آنها بهبود خواهد یافت، بسیار مشکل است (همان منبع).

طبق DSM – IV وجود پنج مورد یا بیشتر از نشانه های زیر در طی یک دوره دو هفته ای که نشان دهنده تغییر در کارکرد قبلی است، همراه با حداقل یکی از نشانه های خلق افسرده یا فقدان علاقه و لذت،از ملاکهای تشخیصی دوره افسردگی عمده می باشد.

  • وجود خلق افسرده در بخش عمده روز و تقریبا همه روزه، به طوری که گزارش بیمار یا

مشاهدات سایرین نشان می دهد.

  • کاهش قابل ملاحظه علاقه یا لذت نسبت به همه یا تقریبا همه فعالیتها در بخش عمده

روز، تقریبا همه روزه

  • کاهش قابل ملاحظه وزن بدون پرهیز یا رژیم غذایی خاص یا افزایش قابل ملاحظه وزن

، یا کاهش یا افزایش اشتها تقریبا هر روز

  • بیخوابی یا خواب زدگی تقریبا همه روزه
  • بیقراری یا کندی روانی – حرکتی تقریبا همه روزه
  • خستگی یا از دست دادن انرژی تقریبا همه روزه
  • احساس بی ارزشی یا احساس گناه افراطی یا بی مورد تقریبا همه روزه
  • کاهش توانایی تفکر یا تمرکز، یا بی تصمیمی،
  • تقریبا همه روزهافکار عود کننده راجع به مرگ، اندیشه پردازی خودکشی مکرر بدون نقشه ، خاص یا اقدام به خودکشی یا طرح نقشه خاصی برای خودکشی

این نشانه ها باعث پریشانی یا اختلال قابل ملاحظه بالینی در زمینه کارکرد اجتماعی، شغلی، یا سایر زمینه های مهم می شوند، از اثرات فیزیولوژیکی مستقیم مواد یا یک بیماری جسمانی نیستند برحسب داغدیدگی توجیه بهتری ندارند.

نوراپینفرین و سروتونین دو ناقل عصبی هستند که بیش از همه در فیزیوپاتولوژی اختلالات خلقی مطرح می باشند. انواعی از بی نظمی های عصبی- غددی، کارکرد نابهجار نورون های حاوی آمین های بیوژنیک، بی نظمی محور آدرنال و تیروئید، ترشح بیش از حد کورتیزول، کاهش ترشح هورمون رشد، نابهنجاری ریتم های شبانه روزی، کوچک شدن هسته های دمدار و لب های پیشانی، نابهنجاری هیپوکامپ، بی نظمی در متابولیسم فسفولیپید غشائی، کاهش جریان خون مغزی در قشر مغز بخصوص نواحی پیشانی، آسیب سیستم لیمبیک، هسته های قاعده ای و هیپوتالاموس، توارث، رویدادهای استرس آمیز زندگی، انواع شخصیت وابسته، وسواسی- جبری و هیستریک، تنش ناشی از خود ایگو، درماندگی آموخته شده و سوء تعبیر های شناختی(دگرگون سازی منفی تجارب زندگی، ارزیابی منفی شخصی، بدبینی و نومیدی)، نظریه هایی هستند که در سبب شناسی افسردگی اساسی مطرح شده اند (کاپلان ۱۳۷۹).

در مروری بر ادبیات تحقیقی، درویتزا[۱] و همکارانش نتیجه گرفتند که در حالی که مناطق پیش پیشانی میانی و خلفی – جانبی در افسردگی، کاهش جریان خون و متابولیسم را نشان میدهند، مناطق حدقه ای، در واقع، افزایش ناهنجار در این زمینه ها را نشان میدهند. بطور مشابه، افزایش متابولیسم در آمیگدال و تالاموس میانی وجود دارد یعنی دو ساختاری که اساسا با قشر پیش پیشانی در کنترل رفتار هیجانی مرتبط هستند (کلب و ویشاو، ۲۰۰۳).

دولان[۲] و همکاران پیشنهاد کردند که کاهش فعالیت کرتکس پیش پیشانی خلفی – جانبی با کاهش حافظه و پردازش توجهی در افسردگی ارتباط دارد. علت کاهش فعالیت واضح نیست اما احتمال دارد که از افزایش فعالیت مرتبط با پردازش هیجانی یا نشخوار ذهنی افسرده نشأت گیرد(کلب و ویشاو، ۲۰۰۳).

طبق نظر کاپلان (۱۳۷۹) اختلالات خلقی به آسیب سیستم لیمبیک، هسته های قاعده ای و هیپوتالاموس مربوط است. مشاهده شده است که اختلالات عصبی هسته های قاعده ای و سیستم لیمبیک احتمالا با علائم افسردگی تظاهر می کنند.

کالات (۱۳۸۳) عنوان کرد که شواهد چندی نشان میدهند که نیمکره چپ به ویژه قشر پیشانی چپ در افراد افسرده نسبتأ نافعال است. افراد مبتلا به آسیب مغزی در لبهای پیشانی نیمکره چپ، معمولا افسرده یا حداقل بدبین هستند. این افراد با آسیب در قشر پیشانی راست، از نظر هیجانی یا بی تفاوت و یا احتمالا سرخوش هستد.

[۱] – Drevets

[۲] – Dolan

 

دانلود پایان نامه ای با این مضمون

ثبت دیدگاه

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برو بالا